شب
گذشت'>گذشت و تب گذشت و عمر
رفته برنگشتنو بهاری تازه آمد داغ لاله تازه گشتنم نم باران غباران هوارو شسته بودبا نم شبنم پر پروانه ها آغشته بودبر حریر خاطره دست توان سرنوشتخاطرات تلخ و شیرین را کنار هم نوشتتا نوشت از راه رسیدم راه خود بیراهه دیدمبا همه بشکسته بالی سر به زیر پر کشیدمافتاده بر بندم من اسیرم من اسیروامانده در راهم ای خدا دستم بگیر دستم بگیرکشتی توانم را ای روزگار ای روزگاروامانده در راهم ای خدا دستم بگیر دستم بگیردست فرمان طبیعت پشت من را با حقیقتبا همه نامهربانی میدهد بر من نصیحت چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن...
ما را در سایت چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1403 ساعت: 18:27